تبليغاتX
آگاهانه زن بودن - Consciously feminine

آگاهانه زن بودن - Consciously feminine

یک وبلاگ شخصی - اجتماعی

نزدیک به ۳۰ سالگی و شاید رفتن

pop valentine musics

یاد دوستان قدیم به خیر،همه آنها که روزی بودند و امروز نیستند و در اعماق مشغولیات خود گم شده اند

GOOD OLD DAYS

یادش به خیر  ،دلم می خواهد گاهی در خاطرات خوش گذشته گم شوم

گاهی اوقات تجربه ها  هزینه های سنگینی دارند،ازدست رفتن دوستیها گران است،گرانتر از آنچه بتوان فراموش کرد

 

ای کاش خوب باشی دوست قدیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 6:51  توسط هدی  | 

خیلی چیزها برای گفتن دارم و کلی در باز پیدا کردم برای گشودن، حالا دیگه می دونم چیکار کنم

پیام آگاهانه زیستن را با کلاسهای آموزشی ترویج می کنم

کم کم داره زمزمه هایی میاد که انگار 

آموزش مادرها برای بچه داری لازمه

آموزش روابط زناشوئی از نون شب واجب تره ،

آموزش روابط قبل از ازدواج جوونها می تونه از طلاق جلوگیری کنه

شناختن خود می تونه از ما آدمهای خوشحالتری بسازه

 

اینها شعار نیست اینها از ملزومات مدرنیسمه که ما دیر بهشون رسیدیم

 

به خدا خیلی از مشکلات امروز ما چاره داره

افسردگی راه چاره داره

فقط یه چیز لازمه

چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید

آره باید قالبهای ذهنی رو شکست  و مردن بودن یعنی همین

 

یعنی امنیت هستی شناسانه ات را دیگه از عمل به عادتهای بدون فکر و تقلیدی و کورکورانه نگیری یعنی خودبنیاد بشی و خودت باشی آن طور که فکر می کنی باید و البته همونطور که استینر تو کتاب سواد عاطفی میگه ۷ منبع قدرت را فراموش نکن:

تعادل،شور و هیجان،کنترل ،عشق،ارتباطات،اطلاعات و تعالی

امیدوارم کتاب سواد عاطفی که درحال اتمام هست ت اسفند ماه دربیاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 1:7  توسط هدی  | 

نمی دونم از کجا شروع شد و داره به کجا میره؟فقط می دونم که خوبم   خیلی خوب و می دونم که آگاهانه زیستن را با ابعاد دیگری دارم تجربه می کنم و به نظرم همین کافیه

 

من دنبال ایده آلیسم کمال گرایانه دیگه نیستم و در لحظه خوشم

 

من از نشستهای مطالعاتی جمعه صبحها لذت می برم و از بازی با علی و از بودن با حامد و همین از زندگی بس است برای من و برای خوشبختی من همینها کافیست و دیگر هیچ

 

من این روزها شادی را ارزانتر بدست می آورم 

 

ترجمه کتاب آموزش سوادعاطفی دارد تمام می شود و من از ستینر ۸۰ ساله خیلی چیزها یاد گرفته ام خیلی خیلی چیزها

 

دارم لولیتا را می خوانم در تهران و نمی دانم حال و هوای امروز با دیروز چه فرقی کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی توانم بگویم که ما برگشته ایم به ۳۰ سال پیش 

نمی دانم دغدغه هایم عوض شده اند   به آموزش زنان و مادران می اندیشم، به خانواده، به کودکان معصوم

 

و گذر زمان را نمی فهمم این روزها

پر از انرژی ام و پراز شور زندگی و لذت بالقوه ای که دارد در من غلیان می کند

 

این روزها فلاش بک می زنم به گذشته ها و بیش از هر زمان دیگری در خودم فرو رفته ام و فکر می کنم چه خوب بود اگر همه ما در خود آنچنان فرومی رفتیم که اصلاح دیگرخلق خدا را برای چندصباحی به گوشه ای می نهادیم شاید که رستگار شویم

 

و مطمئن هستم که آموزه های روش تحلیل رفتارمتقابل دوای دردهای امروز و زمانه ما هستند

 

و ای کاش با چشمان باز زندگی می کردیم و ای کاش آگاهانه تر در خود فرو می رفتیم،ای کاش بهای شادیهایمان له کردن دیگران نبود و برای سرپوش نهادن بر حقارتهای خویش برچسب نقد تلخ بر همنشینانمان نمی زدیم،ای کاش به صمیمیت بیشتر می اندیشیدیم تا مراسم و مناسک پوچ

و امروز می دانم که این حرفها شعر نیست من راهی را دارم می آموزم که به انسان یاد می دهد چگونه می توان لذت برد و آگاهانه زیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:12  توسط هدی  | 

سلام خیلی خوبم از همیشه بهتر

و درهای شادی و امید را به روی خود باز می بینم

و پر از ایده و عملم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:33  توسط هدی  | 

خاطرات سرکوب شده ای که از گذشته بالا می آیند و می رسند به اینجا و من که مصمم و بی تصمیم همین جا ایستاده ام به امید موجی که مرا با خود ببرد آن دورها و به امید ناامیدی از فردا مرا چال کند پشت کوهی که فرهاد هم نتواند دست یافت.

و باز بی فایدگیهای خانوادگی و تکرار و بدفهمی و عدم درک متقابل میان نسلی و سکوت و نگاه و طعنه وسنت و تکراهای بیهوده

و زنی از خانواده ای شسته رفته که نمی تواند تمایلات جنسی اش را معتبر جلوه دهد و خیانت و معزل عشق و اختلاف و زنانگی و احکام شرعی و تلخی اعتراف در سکوت جمع و لرزش صدا و سکوت و نگاههای خیره و مبهمی که از پشت کوه آمده اند ببینند چه خبر است؟این لذت جنسی که می گویند چیست؟مگر چنین چیزی هم هست؟ و سکوت و خفقان زنانه و توجیه شرعیات وتهوع من که دارد خفه ام می کند و ابهام و سکوت و چهره ای که ۸ سال در امور زنان فعال بوده اما نمی داند خودارضائی در روان شناسی مورد تائید است علی رغم تعارض فاحش و موهن آن در شرع و بی جوابی و ابهام و چسبیدن به بایدهای والدانه و خفه شدن و فروخوردن تضادها و لرزش صدایی که ناشی از اضطراب خودافشائی است  ، خودافشائی این موهبت مدرن که ما از آن بی بهره ایم درجامعه سراسر خفقان پرازتزویر.

و من نمی دانم فردا چه خواهد شد؟بازتولید تناقضات آشکار دنیا و عقبی به کدام سرانجام خواهد رسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و می خواهم بالا بیاورم گاهی از این مشاوران روان شناسی که آدمها را اسکناس می بینند وووووووووووووووووو

دعوای فروید و یونگ ووووووووووووووووووووووووووو

دلم فریاد می خواهد به اندازه آن روزهای گذشته دلم فرار می خواهد

و تا عروسی فلفل خانه کمتر از دوهفته باقیست.شادی نگاهش زیباترین چیز دنیاست و آرامشی که آغوش یارش به وی هدیه می دهد خواستنی ترین ارمغان عشق است اگر بدانیم که به دنبال چه می گردیم و اگر با خودمان روراست باشیم و صمیمی.به امید اینکه عشق گمگشته و آرام همه قلبها دسترس پذیرترین اتفاق این نسل شود شاید که رستگار شویم.مدیریت عاطفی را دارم فرا می گیرم از یک آمریکائی که تعالیم والدانه ما را بلد نیست اما با خودش صادق است و این مهمترین اتفاقی است که باید برای ما بیافتد اگر می خواهیم خوب زندگی کنیم در این دنیا و آن دنیا.و اگر روزی اجبارها و بایدهای اجتماعی و خانوادگی جای خود را به درک و افشاء حقیقی خود می دادند خوشبخت تر از امروز می زیستیم و خشحالی را بیشتر تجربه می کردیم .رضایت دیگران و تصویر زیبا داشتن در آینه غریبه ها هیچ شادی را تضمین نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 7:56  توسط هدی  | 

قضاوتهایم را نمی دانم کجای گفتگوها چال کنم که والدانه سخن گفتنم نیازارد اذهان مغشوش را.و چقدر سخت است تمرین بی طرفی و احترام به عقاید مخالف فرقی نمی کند بادیدگاه صلح حرف بزنی یا نه.جدل کردن اگر درخون تو باشد صلح آمیز گفتگو کردن بسیار سخت است.اگر دردمندیهایت را در گفتگویت در پرانتز نگذاری راه به جایی نخواهی برد و این بسیار سخت است برای شاگرد جامعه شناسی که می خواهد سوادعاطفی کسب کند.

نمی دانم فردا چه خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اما من بیش از پیش به زندگی امیدوارم و همه را از جامعه شناسی و تحلیل رفتار متقابل و سواد عاطفی دارم.

وقتی دغدغه های اجتماعی - اقتصادی - سیاسی خود را از دروازه غار گرفته تا ژنو کنار هم می چینم سرم گیج می رود و هنوز نیافته ام فصل مشترک آرامش شخصی مستتر درلابلای آموزه های تحلیل رفتار متقابل را با پیچیدگیهای جامعه امروز مدرن.اما می دانم که کارایی من امروز بیش از قبل شده به استثناء آن لحظه هایی که سکون و سکوت اضطراب و افسردگی مرا مقهور خود می کند و این لحظه ها این روزها کاهش یافته اند

ای کاش می شد کاری کنم برای ذهن و روح خسته و آزرده مهربانترین دستهای زندگیم.ای کاش سکوتهای مکررش را که با گفتگوهای درونی بی پاسخ همراهند علاجی می یافتم.ای کاش برای خشمهای فروخورده اش غاری می یافتم امن تا بتواند فریاد بزند اینهمه حرفهای ناگفته را.ای کاش می رفتیم چندصباحی شاید آرام بگیرد بی قراریهای زیرخاکسترش.

و من نمی دانم این تحلیلهای نیمه تمام عاقبتشان به کجا ختم خواهد شد

و تغییر بهترین اتفاق زندگی است اگر آگاهانه باشد اما نمی دانم سرنوشت تغییرات ما به کجا خواهند رسید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:49  توسط هدی  | 

به سرمایه اجتماعی که زنان در اختیار دارند می اندیشم این روزها و ۱۰ تیرماه نشست دوستانه عمومی ترتیب داده ایم ،شرکت دوستان علاقمند در این جلسه می تواند راه گشای ما باشد در سنجش انتظارات و خواسته های نیمی از پیکره جامعه.به امید روزی که زنانمان قابلیتهای خود را باور کنند .
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:16  توسط هدی  | 

یک لحظه غم،یک لحظه عشق،یک لحظه شادمانی کودکی،دمی خاطرات سرکوب شده تلخ،لحظه ای سکون و خاموشی،دمی اضطراب،لحظه ای یاس،دمی امید،دمی ناتوانی فرتوت ذهنی پیر،لحظه ای سبکبالی نوزادی بی غم

وهمچنان قهقه های بی دردانه علی من تمام خستگیها را می روبد از مغز مغشوشم و این روزها مادرم نگران اشکهایی است که ناخودآگاه و بی اجازه فرو می ریزند و نمی دانم نگرانیهای او درستند یا اطمینان من به برون ریزی احساسات فروخورده

و همچنان براین باورم که زندگی ارزش خیلی از چهارچوبهای بهنجار اذهان گاه و بیگاه غیرخلاق ما را ندارد

و این روزها نامه نگاری با نویسنده آمریکایی کتاب درحال ترچمه ام از بهترین وهیجان انگیزترین و منحصربه فردترین رخدادهای زندگی من است

به اندازه تمام کودکی ام دلم شادی می خواهد و رهایی از بندههی ساختگی پیرسالارانه دست و پاگیر و من این روزها به جوگیرشدن محکوم می شوم.همواره شعار رهایی سردادن با محکومیت همراه بوده برای مغزهایی که دوست دارند فکر کنند امنیت و آسودگی و حفظ وضع موجود بقائشان را دوقبضه تضمین خواهد کرد،باز رفت توی قضاوت والدانه.بگذار هرکس همانگونه که راحت است بیاندیشد و احساس کند اما قضاوت کردن و محکوم شدن این روزها تهوع انگیزترین اتفاق می تواند باشد برای من خسته

و البته که فراغت از سوگیری ،خیال خام پوزیتیویستی است که هیچ گاه در ذهنم نپرورانده ام و رسالت جامعه شناختی ام باعث می شود که قضاوت هرازگاهی به سراغم بیاید و مرا به اعماق پیش نویسم فروبکشد

به امید جامعه ای که قضاوتهایش امکان گفتمانهای صلح محورانه را منتفی ندانند و به بهای مصلحت و خیر و بقاء،دربرابر چالشهای مدرن غیرقابل بازگشت شمشیر از رو نبندند و با حکم ارتداد اکثریت جامعه را غافل فرض نکنند ،شاید که عقل جمعی به نتایج قابل تاملی دست یافته باشد و چه کسی می داند که حقیقت چیست؟؟؟قطعا حقیقت وجود دارد اما نسبت ما با حقیقت چیست

از قضاوت جامعه شناسانه وارد فلسفه بافی شدم برای توجیه ایده هایی که از قطعیتشان هیچ اطمینانی ندارم

هربار که می نشینم پای ترجمه کتاب سواد عاطفی پر از انرژی می شوم و شوق و امید برای فردا. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:57  توسط هدی  | 

مثل اینکه فلفل خونه هم داره میره خونه بخت

امیدوارم خوشحال باشه و تو این مرحله مهم و سخت و شیرین زندگی از پس موانع بر بیاد .

اینقدر این روزها توی خودم فرورفته ام که دیگه خیلی وقت برای موعظه و پند و نقد اجتماعی و تعیین چهارچوبهای والدانه و غیره ندارم.خیلی وقتی برای دیگران ندارم و البته که سواد عاطفی هم کلی منرا به خودش مشغول کرده

امیدوارم بتونم جمع خودشناسی را راه بندازم به امید خدا

والبته که امیدوارم پریشونیهام همینطور که دارن دایره وسعت خود را کمتر می کنند ، شدت لرزه های  گاه و بیگاهشون رو هم کاهش بدن

و من نمی دانم فردا چه خواهد شد اما کم کم گوشه های گم شده ای از خویشتنم را دارم یدا می کنم و کم کم طعک لذت و درلحظه بودن و عشق دارد در مذاق تلخم می نشیند

به امید روزی که آگاهانه خود را ببینیم و درصداقت بیرحمانه با خود زشتیهای وجودمان را کشف کنیم و بیش از اینکه انگشت اشاره مان رو به دیگران باشد ،خود را نشانه برویم برای داشتن جامعه ای که همه خودشان هستند و دورویی نیست و عشق به جای قضاوت می نشیند و من می دانم که اینها شعار نیست اگر خودشناسی حقیقی را زندگی کرده باشی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:49  توسط هدی  | 

اولین باره که می خواد تنها بره سفرُمی ترسم

خودم گفتم برو اما می ترسم.مدتی است که بیشتر از قبل احساس تنهایی می کنم چون امنیتهای پوشالی رو که از منابعی خارج از خودم می گرفتم گذاشته ام کنار و این خیلی سختهُسخته که سعی کنی روی پای خودت بایستی برای زن ۳۰ ساله ای که همواره امنیت را از خانواده اش می گرفته.

تازگی به این نتیجه رسیده ام که خیلی از زنها امنیت را تا زمان زنده بودن پدرو مادرشان از ایشان طلب می کنند.حمایت مالی فکری  روانی گاه جای خود را به وابستگیهایی از این نوع میده

و من امروز یه تزش خفته دارم

با اینکه بهت میگم برو بیشتر از هرزمان دیگه ای دلم می خواد بمونی و این خیلی خوبه.و ساختارشکنی بهترین اتفاقی است که این روزها می تونه برای من بیوفته

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:40  توسط هدی  |